نگاه دیگران



نگاه دیگران

گفت وگوی روزنامه نویس حرفه ای با روشنفکر خلاق
فرج سرکوهی


جدال با جهل، گفت و گوی نوشابه امیری، روزنامه نویس سرشناس ایرانی با بهرام بیضایی که در ماههای اخیر در تهران منتشر شد، نمونه ای ارزنده از کار حرفه ای روزنامه نویسی متبحر و آگاه و ژرفای نگرش نقاد نمایشنامه نویس و فیلم سازی خلاق و روشنفکری نوآور را ارائه می دهد.
عنوان کتاب که با دقتی حرفه ای انتخاب شده است یکی از درون مایه های مهم آثار و از شاخصه های اصلی زندگی فرهنگی خلاق بیضایی را با فشردگی، اما به جامعیت و گویایی، تصویر می کند.
گفت وگوی نوشابه امیری با بهرام بیضایی چند سال پیش در ایران و به زمانی ضبط شده است که فیلم «سگ کشی» بیضایی اکران شده بود، اما روال و ساختار مصاحبه، آگاهی و پرسش های حرفه ای روزنامه نویسی که بر زندگی فرهنگی و آثار مصاحبه شونده آگاهی دارد و هوش مندی بیضایی در پاسخ ها کتاب را به نمونه ای درخشان از یک مصاحبه موفق حرفه ای تبدیل کرده اند.
بهرام بیضایی نه فقط از خلاق ترین و نوآورترین نمایش نامه نویسان، فیلم نامه نویسان، کارگردانان تئاتر و سینمای ایران و از معتبرترین پژوهندگان تاریخ تئاتر ایران است، که در بیش از نیم قرن زندگی فرهنگی و اجتماعی خود به تجسم شاخصه های روشنفکری، از جمله نقد هنجارها و ارزش های مسلط بر جامعه، اعتراض و ایستادگی در برابر قدرت و اتوریته بدل شده است و بخش هایی از کتاب «جدال با جهل» گزارش و تحلیل این شاخصه هاست.
"غریبه" از درون مایه های اصلی و مکرر آثار بیضایی است و نوشابه امیری در مقاله زیبای خود در فصل دهم کتاب جدال با جهل درباره چهار مولفه «زن، جامعه، تاریخ و غریبه» در آثار بیضائی، «غریبه» بیضایی را هوش مندانه چون نماد روشنفکری نقاد و معترض و نوآور و البته تنها در جامعه ایرانی تحلیل می کند. مقاله نوشابه امیری در این فصل کتاب از بهترین تحلیل هایی است که درباره آثار بیضایی نوشته شده است.
نوشابه امیری که علاوه بر روزنامه نویسی از تجربه عملی و دانش نظری در سینما نیز برخوردار است، در ۱۰ فصل کتاب جدال با جهل، زندگی هنری، اجتماعی و فرهنگی بیضایی را از کودکی، جوانی و نخستین دوره خلاقیت هنری بیضایی در دهه چهل در تئاتر ایران آغاز می کند و در فصل «اندیشه ها و كشف سینما» به برخی از فیلم های بیضایی در دوران پیش از انقلاب می پردازد.
نوشابه امیری و بهرام بیضایی در فصل چهارم کتاب چگونگی حضور هنری «مردم» را در آثار بیضایی و نگرش او را نسبت به «مردم» تحلیل می کنند و بیضایی در این عرصه نیز نگاه نقاد خود را با ایجازی درخشان فرموله می کند.
بخش پنجم کتاب به تحلیل نسبت و تفاوت های سینما و تئاتر هوش مندانه و روشن فکرانه بیضایی با سینمای پوپولیستی، نیمه مذهبی و عامه پسند دهه چهل و پنجاه اختصاص یافته و دو فیلم «رگبار» بیضایی و «قیصر» مسعود کیمیایی از این منظر نقد شده اند.
فصل های هفتم و هشتم کتاب به تحلیل عنصر «آینه» و چگونگی حضور «زن در آثار» بیضایی اختصاص یافته و نوشابه امیری، در بستر پرسش های خود، نگاه بیضایی را به زن در سه مقوله ارزیابی می کند.
بهرام بیضایی در سال ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود و در دهه های چهل و پنجاه با نوشتن و کارگردانی نمایش نامه هایی چون غروب در دیاری غریب، قصهٔ ماه پنهان، پهلوان اکبر می میرد، چهار صندوق و دیوان بلخ، با دراماتیزه و معاصر کردن زبان کلاسیک فارسی در تئاتر، با کشف و خلق چشم اندازهای تازه در زبان و فرم و ساختار و با آفریدن فرم های تازه در صحنه، در تحول نمایش نامه نویسی و کارگردانی تئاتر ایران نقشی مهم ایفا کرد و هم در این دو دهه با خلق فیلم هایی چون رگبار، غریبه در مه و چریکه تارا و با نوشتن کتاب هایی درباره تاریخ تئاتر در ایران به عنوان سینماگری خلاق و مولف و محققی معتبر تثبیت شد.
بهرام بیضایی در نخستین سال انقلاب اسلامی نمایش نامه ماندگار «مرگ یزدگرد» را خلق کرد، در انقلاب فرهنگی از استادی دانشگاه برکنار شد و در سه دهه گذشته نیز، به رغم رودررویی مدام با سانسور و حذف فرهنگی، برخی از بهترین فیلم های سینمایی ایران را خلق و ده ها فیلم نامه و نمایش نامه باارزش منتشر و برخی آثار خود را با موفقیت در صحنه اجرا کرده است.
نوشابه امیری در سال ۱۳۳۱ در تهران متولد شد. در کودکی و نوجوانی از گویندگان برنامه کودک رادیو بود. تحصیلات دانشگاهی خود را در روزنامه نویسی و جامعه شناسی در تهران به پایان برد. از سال ۱۳۵۱ با کار در موسسات مطبوعاتی از جمله کیهان، چون روزنامه نویسی حرفه ای و معتبر تثبیت شد.
نوشابه امیری پیش از انقلاب از دوبلورهای معروف ایران در عرصه فیلم کودک و نوجوان بود و یکی دو نسل از کودکان و نوجوانان ایرانی با صدای گرم و جذاب او نخستین رویاهای خلاق خود را تجربه کردند.
خانم امیری پس از انقلاب چون دیگر روزنامه نویسان مستقل ایرانی سانسور شد. در سال ۱۳۷۰ کتاب «دره شاپرک ها» را منتشر کرد و در دهه های اخیر یکی از اعضای هیات تحریریه مجله معتبر «گزارش فیلم» و عضو شورای سردبيری آن بود و حدود پنج سال پیش، در موج سرکوبی دیگر علیه روزنامه نویسان مستقل ایران، به ناچار در اروپا اقامت گزید و اکنون کار حرفه ای خود را در غربت ادامه می دهد.

شرح



شرح

پرونده ی این هفته ی هنر روز را به " زن و آزادی در سینما " اختصاص داده ایم. مرور حرف های بهرام بیضایی در شب های شعر گوته با مطالبی از نوشابه امیری و فرج سرکوهی در پرونده ی این هفته ی...
سخنرانی بهرام بیضایی در شب‌های شعر گوته
در موقعیت تئا‌تر و سینما/ من به این آزادی مشکوکم
بهرام بیضایی
مرا معرفی کردند به عنوان سازنده دو فیلم و احتمالا نویسنده یا کارگردان چند تا نمایشنامه. اما باید گفته شود که اغلب ما کارهای نکرده‌مان بیشتر از کارهای کرده‌مان است. زندگینامۀ واقعی ما آنست. زمانی قرار بود متخصص در سینما بشویم یا تئا‌تر یا هر جور نوشتنی. و حالا فکر می‌کنم متخصص چیز دیگری هستیم؛ کارهای ناتمام. فیلمنامه‌های فیلم نشده، نمایشنامه‌های به نمایش درنیامده، نوشته‌های در غبار مانده. فکرهایی که در ما شروع می‌شوند و پس از مدتی همین دور و برمان می‌میرند. این در مورد تئا‌تر یا سینما بیشتر از آن جهت مهم است که تئا‌تر یا سینما علاوه بر متن، زندگی مطلقا دیگری در رابطه با گروه اجرا دارد. احتمالا کار نوشته با یکجا سر و کار دارد، با گروهی که می‌خوانند، تصمیم می‌گیرند، توصیه می‌کنند، تخفیف می‌خواهند و غیره. کار سینما و تئا‌تر کمی بیشتر از این است. در مورد تئا‌تر مثلا ـ اگر عده‌ای جمع شدند، اگر افق‌ها یکی بود، اگر مسائل مالی حل شد، اگر منابع مالی اصلا پیدا شد، اگر تالاری یافتید، و اگر تمرینی سر گرفت، آن وقت تازه اجازه‌های جداگانه می‌خواهید؛ برای جمع شدنتان و برای نمایشی که تمرین می‌کنید. ناگهان عدۀ تازه‌ای در فضا ظاهر می‌شوند، همین طوری که نیست، عده‌ای لَله و قیم و بزرگ‌تر پیدا می‌کنید که صلاحیت شما را باید بسنجند، و شما را به خودشان وابسته کنند، و برایتان برنامه‌ریزی کنند، و شما باید زیر بیرقشان بروید، و اگر نروید قضیه منتفی است و اگر آمدیم و شما همه این خفت‌ها را قبول کردید هنوز کارتان تمام نیست. شغلی که پیش گرفته‌اید برپای خود نیست، قرار نیست شما از محصول کارتان زندگی کنید، مخصوصا اگر قدمی هم از تماشاگرتان جلو‌تر باشید، و مخصوصا که پیش از این ترتیب ذائقه تماشاگر داده شده.
بنابراین ـ بله ـ قوانین عرضه و تقاضای فرهنگی نیست که مداومت شما را در شغل ضمانت می‌کند. نه، قوانین بردباری و سلوک و سکوت است. همیشه خطر قطع بودجه‌تان هست. یعنی چیزی که باعث می‌شود خودتان را خودتان مواظب باشید و همۀ بقیۀ گروه شما را، و شما همه بقیۀ گروه را. به اینجا که می‌رسد، گاهی ول می‌کنید و می‌روید معاملات ملکی می‌شوید یا دلال پیکان، یعنی مشاغل مجاز شریف و آدم موفقی می‌شوید یا اصلا آدم می‌شوید ولی اگر ول نکردید و بالاخره تمرین نمایشی را شروع کردید آن وقت کلی مصلحت هست و مصالح و سایر مشتقاتش که آن وسط گم می‌شوید، و کار آن وسط شروع می‌کند هی کوچک شدن، و تدریجا کمرنگ شدن، مسخ شدن، محو و ناپدید شدن. و سر آخر از خودتان می‌پرسید که آیا این‌‌ همان کاری است که من می‌خواستم؟ و می‌پرسید اصلا چرا باید دست به کاری زد؟ ـ شما از یک دستگاه نظارت مستقیم صحبت می‌کنید. من راجع به آن حرفی ندارم. من از گروه‌های نامرئی نظارت صحبت می‌کنم، که همه جا هستند، و بسیار خطرناکترند. به این دلیل که چهرۀ مشخص قابل باز شناختنی ندارند. شما در مورد دستگاه نظارت می‌دانید با کی و با چی طرفید، و در این مورد نمی‌دانید. این یک نیروی جاری ناپیداست که هر لحظه از هر جا بخواهد سر در می‌آورد. این یک ستم است که هر لحظه به شکلی ظاهر می‌شود. گاهی یک تهدید اقتصادی است، گاهی یک نفوذ محلی، گاهی یک مدیر اداره است، و گاهی پیر دختری طرفدار تقوای بانوان. هر کس می‌تواند جلوی کار شما را بگیرد. وانمود کردن اینکه ما نمایندۀ مردم هستیم و آنها جریحه‌دار شده‌اند آنقدر باب روز است که هر کس می‌تواند با مخفی شدن پشت این نقاب و جانبداری مصلحتی از مردم کارتان را تخطئه کند. نمایشی را که شروع کرده بودید دور بریزید؛ نمایش واقعی این است، و بازیگران واقعی اینها هستند.
چند سال پیش گذرم افتاده بود به سنندج. آنجا دو گروه تئاتری بود هر دو در مرز انحلال. پرسیدم چرا؟ معلوم شد چند نمایش پشت سر هم، تمرین‌هایشان در اولین شب اجرا توقیف شده. این یعنی حاصل یک سال و اندی کوشش بدون چشمداشت. آن هم نمایشنامه‌هایی که همه بر طبق قوانین نظارت تهران اجازه داشت و بار‌ها اجرا شده بود. می‌دانید دقیقا معنی‌اش چیست؟ از هم پاشیدن یک گروه انسانی همفکر که جنایت نمی‌کند، قاچاق نمی‌کند، دزدی نمی‌کند، و تئا‌تر کار می‌کند. دست همه باز است و دست آنها بسته. آخرین نمایش یکی از دو گروه که سه روز قبل جلوگیری شده بود «بام‌ها و زیر بام‌ها» بود، آن هم توسط تنها کسی که باید حامی‌شان می‌بود، یعنی رییس فرهنگ و هنر. من از رئیس پرسیدم چرا؟ و او گفت درست است که این نوشته در همه جا اجرا شده و اجازه دارد، ولی می‌دانید، سنندج به نظر من دارای موقعیت خاصی است (همه روسا راجع به شهر خودشان همین را می‌گویند) و اجرایش اینجا درست نیست. چرا، چطور؟ گفت چون در این نوشته به همسایۀ شمالی بد گفته شده، و دولت ما الان در روابط حسنه با همسایۀ شمالی است، و ممکن است کدورت سیاسی ایجاد شود. من جلوی خنده‌ام را گرفتم. مرد عزیز، کسانی که در این نمایشنامه بهشان بد گفته شده روس‌های تزاری‌اند، نه دولت فعلی. از طرفی مدت‌ها نمایشنامه‌ها توقیف می‌شد که چرا صحبت از همسایه شمالی دوستانه است، از کی به خاطر بدگویی به همسایۀ شمالی نمایشنامه‌ها توقیف می‌شوند؟ رئیس جواب درستی نداد، از موقعیت خودش، از موقعیت خاص خودش حرف زد، از موقعیت خاص همه چیز در همه جا. و اجازه نداد. آن گروه از هم پاشید، و این یکی از صد‌ها گروه تئا‌تر است که در سال‌های اخیر از هم پاشیده. من در تمام شهرستان‌ها شاهد از هم پاشیدن گروه‌های جوان تئا‌تر بوده‌ام که کسی به خاطر حفظ موقعیت خاص خودش آنها را ویران می‌کرد.
می‌دانید، گروه بر اساس یک جور تشنگی به وجود می‌آید. تشنگی کاری مشترک کردن. چیزی را دسته‌جمعی به وجود آوردن. آن هم در شهرستان، که از حوالی غروب شهر شروع می‌کند به آدم را خوردن. چون هیچ چیز نیست، نه فیلم، نه تئا‌تر، نه جای بحث و جدال، نه هیچ تفریح ارزان شرافتمندانه‌ای، بیشتر می‌روند مشروب می‌خورند، یا به انواع دود نزدیک می‌شوند، و آنها که حادثه‌جوترند یا محتاج‌تر قاچاق می‌کنند و تیرباران می‌شوند. این وسط شما جوان شهرستانی را دارید، که احتمالا تا غروب کتاب خوانده یا اداره رفته یا درس خوانده یا درس داده، و حالا می‌خواهد از قالب خودش بیرون بیاید. با جمع دیگری در هم بیامیزد. خوانده‌ها را به کار بگیرد، جایی خودش را مصرف کند، چیزی به وجود بیاورد، سهم خودش را به جامعه بپردازد، او فکر می‌کند که می‌شود قاچاقچی نشد. یا لازم نیست که حتما او به خصوص قاچاقچی بشود، چون می‌تواند مثلا کار تئا‌تر بکند، کار فرهنگ، کار خلاقۀ فکری، در فضایی که این همه خالی از خلاقیت و فکر است. او به جمعی می‌پیوندد با همین اندیشه. و آنهایی می‌خواهند سهمشان را با کار فرهنگی به جامعه بپردازند. و آن وقت است که محیط مقاومت می‌کند، محیط می‌کوبد، محیطی که در آن هر کس دارد میخ صندلی خودش را محکم می‌کند. روسا نمی‌خواهند سر به تن تئا‌تر باشد. چرا باید سری را که درد نمی‌کند دستمال بست؟ سابقه‌ای به وجود آمده که هر کار فرهنگی خود به خود خطرناک است. چرا باید خود را به خطر انداخت؟ روسا و محترمین شکار می‌روند، دوره‌های بازی دارند، در جلساتی که تعدادش از تعداد روزهای سال بیشتر است شرکت می‌کنند، و همینطور در چراغانی‌ها. چرا باید همپالگی‌ها را از خود دلگیر کرد؟ و اینجاست که شما سانسورهای دیگری در کنار سانسور اصلی دارید، که به‌‌ همان اندازۀ اصلی است. شوخی است که خیال می‌کنید اجازۀ کتبی اجرای اثری را گرفته‌اید، هر ساز مخالفی اعتبارش از اجازۀ رسمی شما بیشتر است. هر وقت لازم باشد پایین می‌کشندتان، بدون اینکه حتی دلیلش را بگویند: نمایش شما یک دکتر دارد، و آقایان نظام پزشکی مکدر شده‌اند. در نمایشتان پاسبانی هست، و در شهربانی خوششان نیامده. نمایش شما یک مهندس دارد، و در ترابری دلگیر شده‌اند، در نمایش شما زنی فداکاری نمی‌کند، و جمعیت نسوان ابرو درهم کشیده‌اند، هر صنفی می‌تواند جلوی کار شما را با شکایتی یا گله‌ای بگیرد، البته غیر از جاهل‌ها و فواحش که صنفی ندارند. پس سانسور فقط آن قشر مرئی ظاهر نیست، همۀ دیگران هم شما را سانسور می‌کنند. و مهم است که همۀ ما زیر اسم واقعیت این کار را می‌کنیم.
احتمالا واقعیت کلمه‌ای است که همه به کار می‌بریم. سکه‌ای است که همه خرج می‌کنیم. ولی منظورمان از واقعیت واقعا واقعیت نیست، بلکه مصلحت است. واقعا نمی‌خواهیم کسی همه واقعیت را بگوید، آن قسمت از واقعیت را می‌خواهیم که فعلا صلاح است. به تعابیر مختلف؛ موثر است، یا سازنده است، یا امیدوارکننده است، یا پویاست، یا متعهد است، یا ما خوش داریم، و دست آخر ممکن است اصلا ربطی هم به واقعیت نداشته باشد. یکی از مثال‌های عمده در این زمینه تاریخ ایران است. می‌دانید که نمی‌توانید نمایشی بدهید که در آن واقعیت را در مورد تاریخ ایران بگویید؟ چون بلافاصله با‌‌ همان اسلحه واقعیت، یعنی تعبیری که دستگاه دیگری از واقعیت دارد، نمایشتان متوقف خواهد شد. موضوع این است که طی سال‌ها به ما گفته شده که تاریخی درخشان داشته‌ایم، ملتی غیور بوده‌ایم، گفته شده که عالی و دانی همدیگر را دوست داشته‌ایم، گفته شده که با هم برادر بوده‌ایم و خیلی چیزهای دیگر. در واقعیت ولی تاریخ ـ اندکی به عکس ـ نشان می‌دهد که ما در برابر همۀ حمله‌ها کم و بیش یکدیگر را تنها‌‌ رها کرده‌ایم. تاریخ در تمام طول نوشته‌ها و اسناد مختلفش نشان می‌دهد که ما در تمام قرون مالیات داده‌ایم، در طول تمام قرون در بد‌ترین شرایط کار کرده‌ایم و سهم داده‌ایم تا یک بیت‌المال به وجود آمده که درست موقعی که به ما حمله شده اولین امیر آن را برداشته و در رفته و ما را در برابر مهاجم تنها گذاشته. تاریخ در موقع حملۀ مغول این را نشان می‌دهد، در حملۀ غوریان هم، در حملۀ تیمور هم، و در حملۀ اعراب، و همینطور حتی حملۀ افغان‌ها که کوچک بودند و جزئی از ما بودند، در همۀ این موارد نشان می‌دهد که ما چگونه دسته دسته یکدیگر را در برابر دشمن تنها گذاشته‌ایم. احتمالا این واقعیتی است که شما نباید بگویید چون از دید مراجع رسمی مصلحت نیست، و متقابلا به عنوان عکس‌العمل مراجع رسمی تاریخ دیگری ساخته می‌شود همانقدر غیرواقعی و همانقدر مصلحتی، که در آن مردمان قربانی، آنها که عمرشان در گرو آب و محصول می‌گذشته، و از حداقل دانش معمول حتی محروم بوده‌اند، همه عالم علم‌الاجتماع و آگاه به نقش تاریخی خود معرفی می‌شوند، و به انتخاب‌های فلسفی و سخن‌پراکنی در مورد تعهد دست می‌زنند.
خب، بالاخره کی برای ما واقعیت این تاریخ را توضیح می‌دهد؟ مسوولیت چیزی نیست که هر وقت صرفه ایجاب کرد به کار ببریمش. مسوولیت قبل از هر چیز نوعی دوباره و از نو خود را شناختن است، و با خود صریح و راست بودن. وقتی من به تاریخی تکیه دارم که فقط با واسطه راجع به آن می‌دانم احتمالا ممکن است خودم را آدم دیگری فرض کنم غیر از آنکه واقعا هستم. واقعیت‌پردازی مصلحتی یک آدم، فرضی می‌سازد که من از آن بسیار کم دارم. ضعف‌های من ولی واقعی است، و من برای مقابله با جهان به ضعف و قدرتم هر دو مسلحم. هیچ چیز مرا برای من روشن نخواهد کرد جز یک بار این تاریخ را بی‌واسطه خواندن. بهتر است بدانم واقعا کجا ایستاده‌ام تا اعتماد کنم که جای محکمی ایستاده‌ام و نایستاده باشم. هیچ سلاحی جز حقیقت به کار من نخواهد آمد. و در قبال این چه دارم جز مقداری فرمایشات، مقداری تعارفات و افتخارنامه‌ها؛ متاسفانه دعایی که کورش یا داریوش ـ یادم نیست کدام یکی ـ زمانی کردند اینجا اتفاق نیفتاد. گفت خداوند سرزمین مرا از خشکسالی و دروغ نگه دارد. متاسفانه این نشد؛ ما دچار خشکسالی هستیم، و دچار دروغ. وقتی واقعیت از طرفی مسخ شد، جماعت دیگر هم به طور عکس‌العمل از طرف دیگر آن را مسخ می‌کند. و صورت جدید باز واقعیت نیست. اگر تاریخ مطالعه شده بود باید این تجربه را به زمان حاضر می‌داد که جلوگیری به کلی چیزی را نخواهد کشت؛ برای مدت کوتاهی آن را تغییر شکل خواهد داد، ولی به کلی از میان نخواهد برد. آن را تبدیل خواهد کرد به هنری غیرمستقیم، گره خورده، یا هر کمپلکسه. چیزی که از هر جا جلویش گرفته شود به صورت دیگری از جای دیگر ظاهر می‌شود.
در موضوع سینما و تئا‌تر جلوگیری فقط از راه‌های رسمی نیست، می‌توان از مجراهای سرمایه فشار آورد. می‌دانید که برای فیلم و تئا‌تر سرمایه لازم است، مجبورید نگاتیو بخرید، لابراتوار بروید، بازیگر جمع کنید، دوربین داشته باشید. این قلمی در جیب من نیست، و آن کاغذ در بقالی سر کوچه نیست. مجبورید جایی کار را نمایش بدهید، و تازه متوجه می‌شوید که تالارهای نمایشی منحصرا برای نمایش نیست. وسیله‌ای است در دست مدیرانش برای توسعه بخشیدن به روابط شخصی. تهیه‌کنندگان شما، کسانی که شما را از عقاید خود می‌گذرانند، همه متذکر نظارت عالیه هستند، و با توجه به قوانین تولید و توزیع توصیه می‌کنند توقعات آنها را بسازید. و وقتی از لابه‌لای همه اینها گذشتید، هنوز و هر روز با خطر تعطیل روبرو هستید، در‌‌ همان حال که می‌دانید که افق کار بعدی بسیار دور است، می‌دانید که تضمینی برای کار بعدی نیست، و مداومت که شرط پیشرفت است منتفی است و ای بسا که این آخرین کارتان باشد، پس یک اشکال اساسی جدید پیدا می‌کنید؛ نا به خود هر چه که دارید ـ هر حرف و فکری را، چه لازم و چه غیرلازم ـ در آخرین کارتان می‌ریزید، و در نتیجه عملا کارتان پیچیده می‌شود و از مسیر و مدار و ساختمان خود خارج می‌شود. و هنر تئا‌تر و سینمای حاضر ـ به رغم حضور قاطعش ـ چنین هنری است؛ هنر کمپلکسه. هنری که در آن هیچ سازنده‌ای آن تداوم را نداشته و آن تضمین را که بی‌دغدغه زبان هنرش را پیدا کند، و در چنین شرایطی از طرف دیگر مقهور توقعات تماشاگران بوده است که جبران کمبودهای دیگر اجتماعی را هم از آن توقع دارند؛ در حد یک بلندگو. بله، احتمالا برای ما هم کافی نیست که سازنده فقط واقعیت را بگوید، ما هم می‌خواهیم آن بخش واقعیت را که مصلحت است بگوید؛ آن بخش را که ما تعیین می‌کنیم. عملا ما گرچه به رغم نظارت، و گرچه با منظورهای متضاد، ولی کلمات مشابهی به کار می‌بریم. و این زنگ خطری است. ما در کارمان تئا‌تر و سینما، گاهی دیده‌ایم که دستگاه نظارت و منتقدان متعهد بی‌خبر از هم با هم همصدا شده‌اند در کوباندن آثاری که از آن طعم تلخ واقعیت، و نه مصلحت، احساس می‌شد. ما هیچ وقت نمی‌توانیم بدانیم که در شرایطی دیگر این سازندگان چه می‌کردند، ولی واروی قضیه را می‌دانیم که برای تئا‌تر و سینمای بهتر تماشاگران بهتر لازم است و بیشتر. و همچنین فضایی که در آن مکالمۀ آزاد وجود داشته باشد، و هر عقیده بلندگوی خود را داشته باشد، تا تماشاگر مجبور نباشد وظیفه‌های هر وسیلۀ غایب را مثلا از تئا‌تر یا سینما بخواهد؛ برای نمونه وظیفۀ سرمقاله را، یا مجادلۀ نظری در راه‌حل‌های اجتماعی را، یا شعار را. عده‌ای که اینجاست کافی نیست، و تماشاگران بیشتر پای تلویزیون‌ها برنامه‌های تدارک شده را می‌بینند. آن جریان فکری که موفق شده این نسل را به صورت دلال، واسطه، شومن، و بساز و بفروش در بیاورد، برای سالیان امکان یک فضای طبیعی ایجاد فرهنگ را عقب انداخت. گفتم فضای طبیعی، یعنی بی‌قید و شرط، بی‌تحمیل از هر جانب، فضایی که ما دیگر تصوری از آن نداریم.
امروزه تئا‌تر بودن تئا‌تر و سینما بودن سینما دیگر برای کسی قابل فهم نیست، و اینها به ضرب موضوع‌های به نظر من فرعی توجیه می‌شوند. کسی خاصیتی در فرهنگ نمی‌بینید جز اینکه حامل پیامی باشد. چه خاصیتی در تئا‌تر و سینما جز اینکه حامل پیغام اجتماعی و سیاسی باشد؟ و البته پیغام اجتماعی و سیاسی چیزی است که در آن بسیار می‌شود تقلب کرد: می‌شود با ساختن فیلم درباره وضع کارگران میلیارد‌ها به جیب زد، می‌شود از مسوولیت دکان ساخت. می‌توان با زندگی کشاورزان بار خود را بست، و می‌شود با تصویر گرسنگان درآمد هنگفت بهم زد. همچنان که شاهد بوده‌ایم. امروزه برای موفقیت در تئا‌تر و سینما فرمول‌های معلومی هست. نبض جماعت را می‌توان شمرد، و آنچه را که توقع دارد کم و پیش به او داد. و اگر کسی هست که از این نقطه ضعف استفاده نمی‌کند معنی‌اش احتمالا این است که کمتر متقلب است. ولی مهم است که بیشتر تماشاگران علاقه‌مندند که فریب داده شوند. و این راه را برای خلق طبیعی می‌بندد. اکثریت خواهان زبان مستقیم و ارتباط فوری است، بدون حوصلۀ هیچ جهش یا تجربۀ واقعا هنرمندانه یا تفکر عمیق‌تر. و می‌خواهد بدین ترتیب جاهای خالی دیگر را پر کند. و جماعت بدین ترتیب با توقع حاد خود سازنده را تعیین می‌کند. این، و طرف مقابلش هر دو نادرست است. آنچه را که دستگاه دولت و دستگاه نظارت تعیین می‌کند، و آنچه را که ما به عنوان عکس‌العمل تعیین می‌کنیم. درست نیست که بخواهیم نویسنده یا سازنده آنچه را که ما می‌خواهیم بگوید درست این است که بگذاریم نویسنده آنچه را که خود فکر می‌کند بگوید، و ما هم جداگانه فضایی را به وجود بیاوریم که بتوانیم در آن آنچه را که فکر می‌کنیم به زبان بیاوریم. شما نخواهید که هنرمند پشت سر گروه و قافله بیاید. او احتمالا قرار است که جلو‌تر باشد. او قرار است نیازهایی را بگوید که جمع نمی‌داند احتیاج دارد. کافی نیست که نویسنده چیزی بگوید که ما می‌خواستیم، او باید چیزی بیشتر از آنچه بگوید که ما می‌خواستیم. او باید چیزهایی را بگوید که ما نمی‌دانیم و می‌خواهیم. در کنار هر جهاد، یک جهاد فکری و فرهنگی هم لازم است. من خیال می‌کنم روزگاری که در آن دستگاه دولت از طرفی، و جماعت با فرهنگ از طرف دیگر، به یکسان سازنده را محدود می‌کنند بد روزگاری است. من خیال می‌کنم اگر این خانه‌تکانی باید رخ بدهد، مقداری از آن هم باید این طرف در ما اتفاق بیفتد. باید توجه کنیم که کلمه‌ها، معیار‌ها، و دایرۀ لغاتی که به کار می‌بریم بسیار فرسوده و تهی شده‌اند، از بس هر کسی با مصرف آنها صرفۀ خود را برده. کلمه‌هایی که از دستگاه‌های دولتی تا روشنفکر معاصر همینطور هم یکسان به کار می‌برند. به من حق بدهید که نسبت به این کلمه‌ها مشکوک باشم. اگر قرار باشد دستگاه دولت مسوولیت بگوید و ما هم بگوییم، من به این مسوولیت مشکوکم، اگر قرار است او دربارۀ آزادی بگوید و ما هم، من به این آزادی مشکوکم.

یادداشت



یادداشت

...، عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هرجا که می رود تنها با خودش رو به رو می شود و این البته که دردناک است... مطلب بخش سینمای این هفته، نامه ای ست سرگشاده، خطاب به رضا میر کریمی...
نامه ای به رضا میرکریمی کارگردان فیلم "یه حبه قند "
حقیقت غبار گرفته
آقای میر کریمی
سلام
« یه حبه قند » شما، باران را به من هدیه داد. باران ِ شوق و حسرت. بارانِ مهر.
با شوریِ گونه هایم، کامم شیرین شد. انگار منتظر یک تلنگر بودم. منتظر بودم در زیر آسمانِ سترون، هوای بد تهران، باران میهمانم شود و میهمانم شد. میهمانی که اگر مهر ببیند خویش و میزبانت می شود.
سپاسگزارم.
نوستالژی دلنشین فیلم، گواراتر از هر چیزی بود. من شیفتۀ نوستالژی آن هم از نوع ایرانی ام. نه شعر گونه، نه فراواقع. آن گونه که هست.
و شما آن را آن گونه که هست به تصویر کشیدید.
می دانید که یک ملت نوستالژی دارد نه یک امت. من همواره جست و جوگر و ستایندۀ مظاهر ملت ایرانم. شکوه این مظاهر در دم دست ترین جاهاست: در روابط سادۀ نسبی، سببی یا حتی آشنایی های معمول، باورها، سنت های اقلیمی و حتی محلۀ خاص یک اقلیم، در گپ و گفت های عادی روزمره و حتا در گفت گوی دو نگاه که وصف آن ناگفتنی است، در همین ها جلوه می کند. من دوستار این حقیقت غبار گرفته ام. این حقیقت زیبای غبار گرفته. شما غبار نشسته بر این حقیقت را زدودید و برابر چشم هایم گذاشتید.
من همواره فیلم های علی حاتمی را به دلیل همین مشخصه دوست داشته و می دارم. اما یک تمایز آشکار در فیلم های شما و حاتمی- در روایت آنچه هست یا بهتر بگویم آنچه می گذرد - وجود دارد. علی حاتمی غلو می کرد. شخصیت های اغراق آمیز با دیالوگ های شعر گونه می آفرید. گویی انسان هایی را برابر چشم مان می گذاشت که در این دنیا نبودند. یا خوب ِ خوب بودند، یا بدِ بد. او آنچه را که دوست می داشت در دل روایت و در جان شخصیت ها می نهاد. اما شخصیت های فیلم شما نظایر بسیاری دارند. دست کم برای من. اگر چه این روزها در به در به دنبال آنان محله های دروازه دولاب، دردار و امام زاده یحیی تهران را می گردم. اما این ها – این خاطره های ازلی من – جایی در همین شهر ِ دود و دروغ وجود داشته اند یا شاید وجود دارند. گه گاه در محلۀ دردار تهران در کوچۀ آشتی کنانی به گمان آن که این شخصیت ها را یافته ام، غبار کوبه ای را می روبم. اما دریغ... ولی ایمانی پا سفت می کند که اینان بوده اند، اینان هستند... باید غبار دروغ را بروبم تا رخ بنمایند.
آقای میر کریمی
هر ایرانی که فیلم « یه حبه قند» را ببیند، حسرت را به جان لمس می کند. این روزها تنهایی گریبان تمام انسان ها را گرفته است. همان موقعیت دردناکی که سال ها پیش « هانا آرنت» پیش بینی کرده بود:
« عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هرجا که می رود تنها با خودش رو به رو می شود» و این دردناک است.
سفره ها بی برکت شده اند. خانه ها هستند ولی نشانی از خانه ندارند. غبار رخوت و کین تمام محله ها را فرا گرفته است. همۀ چهره ها در غبار است. پس پشتِ خنده های معصوم کودکان، سرمای زمستان سترون تهران، خانه کرده است. غبار حتی در زهدان ننه سرما هم جا خوش کرده است. ننه نمی تواند بگرید، تنها آه سردش سر پناه خانه ها شده است. در این سرما حتا گرمای دلدادگی هم توان آن را ندارد که خانۀ دلی را گرم کند. عشق ها اینترنتی است. جوانان در برابر اینترنت مسخ شده اند نه شوری است نه جنبشی. مثل همان سکانسی که دخترک با شور نوجوانانه ای به پسر می نگرد اما پسر غرق در کامپیوتر و اینترنت، شعلۀ پرعطش نگاه را نمی یابد. جوانان اخته شده اند. جان شان، شورشان، جوانی شان اخته شده است. اینجاست که صدای نزار قبانی به گوش می رسد:
چه بدبختی بزرگی است
اختگی فکری
اما برای من مویۀ جمال الدین عبدالرزاق که فریاد می شود، آشناتر است:
ای عجب دل تان بنگرفت و نشد جان تان ملول
زین هواهای عفن، زین آب های ناگوار
آقای میر کریمی
در جایاجای فیلم « یه حبه قند» تقابل زندگی و مرگ است. در سکانسی که دایی می میرد و غبار سوگ خانه را می پوشاند. دخترکی تور عروسی بر سر می نهد ؛خرامان خرامان اندرونی را پشت سر می گذارد. به راستی از همان دری که مرگ می آید، زندگی هم داخل می شود. این نگره ناب ایرانی است: همو که ستایندۀ زندگی است. ایرانی شادباش است. با تمام سختی ها شادباش است. هر فرصتی که دست می دهد، مغتنم می دارد. این را سخنگوی فرهنگ اصیل ایرانی سال ها پیش که عبوس ِ زهد ریایی دلیری می کرد، بازگو کرده بود:
هر فرصتی که دست دهد، مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
این شادباشی را شما نیز نشان داده اید. رقص بی ریا و ساده در مواجه با یک شادی خانوادگی، بی هراس از حرف همسایه، بی هراس از آنچه بد بنامند در سکانس های مختلف فیلم نمایان است. گیرم در جنبش های ساده و بی نظام شخصیت های مرد فیلم.
آقای میر کریمی
اکتاویو پاز برای بی قرارانی چون من پیشنهاد می کند: نوشتن بهتر از منفجر شدن است. اما این نوشته این بار واکنشی به انفجار نیست. ادای دینی است که بر شانه ام سنگینی می کند. من جز این کلمات چیز دیگری ندارم که به نشان مهر و سپاس به شما تقدیم کنم. امیدوارم همین خرده کلمات را که نشان از صداقت و مهر دل من به شماست، بپذیرید. گریه – حرف های آتشگون بسیار است اما ابر رند شیرازی سر در گوشم می فرماید:
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا: نگفتنی است سخن، گرچه محرمی
در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش
 با مهر و دوستی
مهدی خطیبی